هنوز جنگ بین عمرانی و فرهنگی تمام نشده است ، آفتابهها جیره بندی شده است و هیچ کس حق سکوت ندارد. جز تعدادی از دانشجویان که اصلا جهادی نیامدهاند و اینها هیج ربطی به صبحتهای راننده نداشت که از وحدت صحبت میکرد. گرچه پایانهی مسافربری بندر شلوغ بود ولی هیچ کدام از آن شلوغیها با قلعهگنج سری نداشت و به طریق اولی چهلمنی هم در کناری افتاده بود. حاج قاسم راه خود را ادامه داده بود و به مقصد رسیده بود و ما در راه ماندهگانیم که آدرس قلعه گنج را از آن شوفر که برای تهران مسافر جمع میکرد میپرسیم... .
حالا یک روز از آن موقع گذشته است، از خداداد و متین دوحنجره و آقا وحید، از آن همسفری که پنج ماه بود تریاک نمیکشید و از سیگار کشیدن خود لذت نمیبرد و این قلم چه حرفهای نگفته دارد. گاهی هم که لب به نوشتن بر روی کاغذ میگذارد بوق طویل سانسوری که از صورهای همانها که جهادی نیامدهاند دمیده میشود. در حالیکه قرار است آنان ساکت بمانند... .
هنوز هم این سوال حل نشده است، گرچه به مقصد رسیدهایم و او پول خود را گرفته است: که چرا زنگ اِن هفتادِ خداداد هر بار یک رنگ داشت،انگار لطیفهی ماهی صفت داشت واقع میشد همان لطیفهای که مانع تلاوت قرآن شد، بیچاره متولی عبدالعال که صدایش در دبلیوسیصدوپنجاه آی طنین انداز شده بود. و این تلویزیون اتوبوس شیراز-بندر بود که پیروز شد، گرچه با تاخیر دوساعته به مقصد رساند مسافرینش را و هیچ خجالت نکشید! هرکس صدای ضعیفه زیاد گوش کند دیگر خجالت نمیکشد!
آن سیدی ای هم که در ضبط پراید خداداد میچرخید پر از خش بود و مجبور شدیم فقط دو قسمت از آن را تحمل کنیم آن دو تا هم از عروسی بودت و بندری و این که «عروس با ناز وارد حجله شد» البته این پایانی بود بر ماجرا. آغاز ماجرا و طوفان در راه،همان حسن است؛ «و ما ادراک ماالحسن!» حسن قرار است امشب وارد اردوگاه شود !! ... .
بچههای اردوگاه از حوارزاده میگویند و از مکتبی به نام حوازیسم. البته در کتابت آن میان مستنسخان اختلاف شده است و برخی آن را هوازیسم نیز خواندهاند. برنجهای ته گرفته و زنده ، ما را یاد پارادوکس میان کولر گازی و یخچال میاندازد. صنعتی بسیار زیبا در ادبیات که جمع بین تناقض کرده است و خود ادیبان معترفند که امری محال را روا کردهاند و لذا برای آنکه فلاسفه فریادشان گوش آسمان را کر نکرده باشد نامش را متناقضنما گذاشتند یعنی نمایشی از تناقض نه خود تناقض !!
آری! بچههای اردوگاه سالادشان با دست به هم زده شده است تا مزهی گوجهی گندیده در تمامی اجزای آن هویدا شود، زبانم لال مثل وجود که در تمامی اجزای عالم ساری و جاری است!
آقای چمنی گوش به حرف بود و دل زندهای داشت مثل همهی مردم ایران زمین، مثل همهی مردم خطهی جنوب، خودش فهمید که شب عید بودن ربطی به موسیقی غنایی ندارد و گناه گناه است.
محمد کنار دست من نشسته بود و من هم پشت سر خداداد، حتی آن موقع هم که خاله پیرزن داستان وارد ماجرا شد محمد کنار دست من بود و هر دوی ما یک جور خودمان را روی صندلی شاگرد جا کردیم تا صوابی کامل برای خداداد چمنی ثبت شود.
محمد خوش کلام بود و خوش مرام، گرچه اول احساس کردم که از وجود من لذت نبرده مثل بعضی بچههای اردوگاه ولی در آخر که از اعتیاد گفت فهمیدم که چقدر دل صافی دارد و روح روانی.
زبان فارسی آغشته به لهجهی بندرعباسی من را به یاد دزفولی و لری از طرفی و زبان ایتالیایی از طرف دیگر میانداخت.
قلم خسته نمیشود ولی آثاری که بر جا میگذارد شاید خواننده را خسته کند و این نویسنده است که حیات نویسندگیاش به قلم است. حالا این خستگی ممکن است در کسی حلول کند ولی آن کس باید بداند که ما هنوز به روستای ریگ متین نرسیدهایم. روستایی که خانههایش را کپر تشکیل داده است، خانههایی که حیاتش عمومی است و به ظاهر حیات ندارد . اگر چه به گونهای دیگر بنگریم حیاتشان کل ایران است... .
«مجید سالاری» یکی از چند موجود آرام بخش در ریگ متین بود، حتی امروز هم که محمدمهدی به جمع ما اضافه شد و بقاء ما را تمدید کرد ، مجید در ریگ متین نشاط دیگری داشت و پیگیری او برای مبحث امام زمان علیه السلام دیدنی است، نمیدانم جای چه کسی خالی است ولی صحبتهای وحدت گوشها را نوازش میداد و هیچ چیز مثل وحدت برای یک سپاه لازم نیست....
مبادی بی ربط:
* این از جهادی نوشت های قدیمی بود. ریگ متین اولی که با گروه جواد الائمه علیهم السلام رفتیم. بسته به نظر خوانندهگان محترم دارد... شاید ادامه داشته باشد.
** وبلاگ تسنیم راه افتاد. سر بزنید. آدرسش را از این بغل بردارید.