هي ! (خاطره واقعي)
1364
مداح اهل بيت عليهم السلام بود . شب عمليات والفجر هشت پيش من آمد، با صادق اهنگران، ايستاد پيشم، اندك زماني به احوال پرسي گذشت، احمد خداحافظي كرد، گفت ممكن است فردايي نباشد كه همديگر را ببينيم، سراغ برادرم را گرفت، گفتم چند كيليومتر آن طرف تر است، در مقر! بدون اينكه به صادق چيزي بگويد او را كنار من رها كرد، رفت تا از او هم خدا حافظي كند، صادق فهميد كه نيست سراغش را از من گرفت گفتم رفت تا از سيدعباس خداحافظي كند! الآن ميآيد؛ و آمد! بعد از ظهر و شب عمليات هم در پيش بود. وقتي آمد ، همراه صادق خداحافظي كردند و رفتند!
ياد مي آورم سال پنجا و نه را...
1359
يادم آمد سال پنجاه و نه وقتي وارد يونسكو* شدم ميخواستم بيايم بيرون ، ديدم يك جوان تيز و زبل به سرعت داشت مي آمد ...
داد زدم : « هي ! »
گفت : « بله ! »
گفتم: « اسمت چيَ ؟ »
- « احمد »
- « فاميلت چيَ؟ »
- « نونچي »
- « اِينچو چه بِكني؟ »
- « خدمت! هر كارِه بُوَه! »
- « بِيُو مَخُم كارِ گوُمِت انجام دِهي! »
گفت چشم و آمد مسئول تداركات بسيج شد.... .
صبح فرداي عمليات، اول وقت از اروند عبور كرديم ،آب مَدّ بود و به ماه كشش داشت وقتي عبور كرديم ديگر جزرش گرفته بود!.... رسيدم آن طرف چند جنازه ديدم كنار رودخانه. كساني كه همراهم بودند گفتند اين حميد صالح نژاد است... اين احمد است! ... دربين عمليات بود بيش از فاتحهاي نتوانستم صبر كنم!... وقتي نگاهش كردم ياد خداحافظي ديروزش افتادم .... احساس كردم به من ميگفت هي !!
راوي: سردار س م (با تصرف)
مبادي تصوري:
-بيوگرافي و وصيت نامه شهيد حميد صالح نژاد.
دست ورقي:
* نام مكاني در شهرستان دزفول.

