پیرزنی بزک شده
با صورتی چروک و زبانی پر از زخم و انبوه طعن
به جوانکی که در خیابان دولت راه میرفت با صدای بلند گفت:
«چرا پیاده میری ؟ »
فقط به جرم آنکه بر سر آن پسر چند متر پارچه بسته شده بود . . .
و سری که درد نمی کند را دستار نباید بست.
مبادی تصوری:
شاید هدف پیرزن آموزش تجربیاتش به آن جوانک بود که ای جوان از من یاد بگیر! وقتی اراده کنم تمامی این خیابان دولت را ترافیکی شگرف پر می کند و همه ی کمری های تهران برایم ترمز دستی و پایی می کشند ، اما تو چی ؟ موی بلند ، روی سیاه ، ناخن دراز ، واه و واه و واه . . .
مبادی تصدیقی:
جوانک پس از لب خندی شیرین که بر لبانش جاری کرد
از زبانش "قالو سلاما" یی گفت
و در دلش برای آن پیرزن دعا کرد !!