مارمولک

چادر چه سری دارد

طهارتش به گنه کارانی که آن را بر سر می کنند هم جاری ست!

و کسی را توان آلوده کردن آن نیست...

انسان را یاد حکایت مارمولکی می اندازد که لباس پیامبر پوشید . . .

مبادی تصوری:
* بانوان معترض به حرکت مشترک صداوسیما و قوه قضاییه و ... حق دارند و خون دل ایشان ماجور است.

گناهی به نام عمامه

پیرزنی بزک شده

با صورتی چروک و زبانی پر از زخم و انبوه طعن

به جوانکی که در خیابان دولت راه میرفت با صدای بلند گفت:

«چرا پیاده میری ؟ »

فقط به جرم آنکه بر سر آن پسر چند متر پارچه بسته شده بود . . .

و سری که درد نمی کند را دستار نباید بست.


مبادی تصوری:

شاید هدف پیرزن آموزش تجربیاتش به آن جوانک بود که ای جوان از من یاد بگیر! وقتی اراده کنم تمامی این خیابان دولت را ترافیکی شگرف پر می کند و همه ی کمری های تهران برایم ترمز دستی و پایی می کشند ، اما تو چی ؟ موی بلند ، روی سیاه ، ناخن دراز ، واه و واه و واه . . .

مبادی تصدیقی:

جوانک پس از لب خندی شیرین که بر لبانش جاری کرد

از زبانش "قالو سلاما" یی گفت 

و در دلش برای آن پیرزن دعا کرد !!