عشقولانه
زمانيكه روز ۱۳ فروردين شهريار دختر مورد علاقهاش كه سالها انتظار ازدواج با وي را ميكشيد در باغي در حال بازي كردن با فرزندش ديد اين ابيات را سرود:
يار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم
تو شدي مادر و من با همه پيري پسرم
تو جگر گوشه هم از شير بريدي و هنوز
من بيچاره همان عاشق خونين جگرم![]()
خون دل ميخورم و چشم نظربازم جام
جرمم اينست كه صاحبدل و صاحبنظرم
من كه با عشق نراندم به جواني هوسي
هوس عشق و جواني است به پيرانهسرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سيم فروخت
پدر عشق بسوزد كه درآمد پدرم![]()
عشق و آزادگي و حسن و جواني و هنر
عجبا هيچ نيرزيد كه بي سيم و زر
هنرم كاش گره بند زر و سيمم بود![]()
كه به بازار تو كاري نگشود از هنرم
سيزده را همه عالم بدر امروز از شهر
من خود آن سيزدهم كز همه عالم بدرم
تا بديوار و درش تازه كنم عهد قديم
گاهي از كوچه معشوقه
خود ميگذرم
تو از آن دگري، رو كه مرا ياد تو بس
خود تو داني كه من ازكان جهان دگرم
از شكار دگران چشم و دلي دارم سير
شيرم
و جوي شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون ياقوت![]()
شهريارا چه كنم لعلم و والا گهرم
در ضمن مطلب ادامه هم داره که ایشالا تو پست بعدی واستون میزنم ...


