منتظرش ماندم از ده دقيقه هم گذشته بود كه داشتم به جاي او نگهباني مي دادم و او در سجده‌اي عميق خودش بود و هيچ كس*! آمدم پايين صدايش كردم  جوابي نداد، دستم را بردم سمت او كه بيدارش كنم، نقش بر زمين شد، تركش ‌نمي‌دانست سرش روي مهر بندگي است!نامش "عبدالحسين" بود و فاميلش "ساجدي فر".

راوي: سردار س م (با كمي تصرف)

دست ورقي:
* برگرفته از شعر "طوفان واژه‌ ها" ي سيد حميد.