شعله اي كه خاموش شد
گفتم: خانم آقاي مطهري ، قبل از پيروزي انقلاب روزي كه به استاد تلفن كردم و ايشان گوشي را برداشتند و گفتند تشريف ندارند ، فرمودند: «آقاي دواني! آقاي مطهري خيلي در فكر شماست پيوسته از شما و ناملايماتي كه داريد حتي در سر سفره به مناسبت ها ياد مي كند ، خيلي در فكر

شماست». سپس به فرزندم گفتم: افسوس كه آقاي مطهري در گير كارهاي سياسي و مملكتي شده است. او اهل سياست نيست ، كاش تمام وقتش صرف كارهاي علمي مي شد و كمتر درگير سياست و مسائل مملكتي مي گرديد، كاري كه از ديگران مي آيد و مي توان جاي او را پر كرد . مي گفتم:آقاي مطهري كه ذكر و فكر ش مسئل علمي است بايد به همين كار و پياده كردن انديشه هاي ژرف خود بپردازد نه امور سياسي كه چندان براي آن ساخته نشده است.
در همين موقع تلفن زنگ زد. گوشي را برداشتم . دوستي روحاني با هيجان گفت: خبر داري؟ گفتم: نه. گفت:آقاي مطهري را ترور كردند. گفتم: عجب! كي؟ گفت: تقريبا ده دقيقه قبل. گفتم : واقعا؟ گفت: واقعا. دستم لرزيد، دلم تپيد و حالم دگرگون شد.
پسرم محمد گفت: چه بود؟ گفتم : اين طور مي گفت. گفت: زنگي به خانه شان بزن. با اينكه كسالت داشتم و مي لرزيدم، گوشي را برداشتم و زنگ زدم. صداي خانم ها به شيون و گريه و زاري بلند بود. دختر خانمي گوشي را برداشت . گفتم خانم آقاي مطهري هستند؟ گفت: بله. خانم با گريه و زاري گوشي را برداشت و پرسيد : شما كي هستيد،آقاي دواني ؟ گفتم:بله . گفت مطهري را كشتند.
محمد پسرم نقش بر زمين شد و از هوش رفت. تا آن موقع غش كردن وبيهوش شدن كسي را نديده بودم....
(ص135. خاطرات من از شهيد مطهري، انتشارات صدرا)