جایی بدتر از جهنم!
بار اولی که نوبت به پخش فیلم سینمایی برای دبیرستان دخترانه سمیه رسیده بود، دستور داد مقدمات کار را فراهم کنم. ناچار نزد مسئولان انجمن اسلامی دبیرستان که دو خواهر دانش آموز بودند رفته و با سوالات متعدد آنها رو به رو شدم. ولی از شدت شرم نمی توانستم سر بلند کنم و به آنها جواب بدهم. فقط توانستم بگویم ساعت سه بعد از ظهر برای نمایش فیلم خواهیم آمد. دبیرستان آن طرف میدان و دفتر واحد فرهنگی این طرف بود. با چند بار رفت و آمد، پروژکتور، آمپلی فایر، باندهای بزرگ و سایر وسایل را به دبیرستان رساندیم. تقریبا همه چیز مرتب بود که جمور به خواهران انجمن اعلام کرد، مسئولیت حفظ نظم سالن و انتقال دانش آموزان به عهده خود آن ها است و ما دخالتی در اینگونه امور نخواهیم کرد. دانش آموزان که در حیاط مدرسه به صف و مرتب و ساکت ایستاده بدند، آرام آرام به درون راهرو آمدند و پشت در سالن تجمع کردند. جمور به من گفت: بپر برو تو حیاط، اون چکش رو وردار بیار پرده نمایش رو محکم کنم!

به سرعت به داخل حیاط رفتم و چکش را برداشتم و خودم را آهسته از تونل وحشت دختران به وسطهای راهرو کشاندم. ناگهان مسیر بند آمد و راه بسته شد. نه راه پس بود و نه راه پیش. با حرکت مواج دختران به این سو و آن سو رانده می شدم . به کنج دیواری خزیدم. حال زاری پیدا کرده بودم. هرکس چیزی می گفت. پشت به آن ها کرده، از شدت شرم در حال مرگ بودم. چکش به دست می لرزیدم. گوشه ای کز کرده بودم، گوش هایم انگار روی شانه ام افتاده بودند! اگار هوا برای تنفس کم بود. عبور از این بحران، کلی طول کشید، بالاخره چکش را به زمین انداختم و از مهلکه گریختم و به ساختمان سپاه پناه بردم.... دقایقی بعد جمور وارد شد، پشت دوستانم پنهان شدم، فریاد می زد و خط و نشان می کشید و می گفت: چه طور توی اون شرایط منو تنها گذاشتی؟ می دونی تنهایی وسط اون همه دختر، چند مرتبه فاصله بین پروژکتور و پرده نمایش رو رفتم و اومدم؟ یه بلایی سرت بیارم کیف کنی!
روز بعد مرا به دفتر کارش احضار کرد و گفت: تو از امروز مسئول تبلیغات دبیرستان دخترونه هستی. هفته ای دو سه بار به اونجا سر می زنی. تامین نیازهای تبلیغی و فرهنگی اونجا از کتاب و پوستر گرفته تا مجله و تراکت و بروشور با توست. بعد قسم خورد و تاکید کرد اگه کوتاهی کنم زمینه ی اخراجم را از سپاه به دلیل بی عرضه گی فراهم می کند. چند روز بعد بسته ای کتاب و مجله به دبیرستان بردم. حاضر بودم به جهنم بروم اما پا به این محیط جذاب و خطر آفرین نگذارم!
صص۲۲-۲۳: گلزار راغب، کیانوش، شنام؛ خاطرات کیانوش گلزار راغب، حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، چاپ سوم، تهران: شرکت انتشارات سوره مهر،1389.