اين چندمين باري است كه امروز بمباران مي‌شويم، جايي براي پناه آوردن نيست. به گمانم شب جمعه باشد! شهداء و فاطمي* خيلي آسيب ديده اند و هيچ پناه‌گاهي نيست. شب‌هاي جمعه حملات بيشتر مي‌شود اما كسي نمي‌فهمد ... هر چه بچه ها را صدا ميكنم كسي جوابم نميدهد، حميد! بهرام! احمد!  نه ! فقط مي‌ خندند و پشت مي كنند و من بازهم تنها مي مانم اين رسمشان است هر وقت بمباران مي‌شود مي‌آيند و يك لبخند  و خدا حافظ!

با اشاره‌ ي كوچك دست كوچك پسر بچه مي فهمم در بيمارستانم نمي دانم چه طور و چگونه مرا آوردند ولي حس مي كنم سفيدي بيمارستان بيش از حد معمومل است و هنوز سرم كمي گيج است و خودم نيز! پسر بچه هنوز چشم اش را از من برنداشته است ولي مادرش از كشيدنش دست بردار نيست و دختركي در قاب عكس به من مي گويد ساكت و انگشتش را جلوي بيني اش آورده.... به من نگاه مي كند ولي انگشتش بالا را نشان ميدهد! به گمانم منظورش خدا باشد... نميدانم! شايد او هم از سر درونم خبرم ميدهد... صداي جيغ پسرك بلند شده است مادرش نمي‌تواند آرامش كند و هنوز هم كمي صداها بريده بريده است. كسي نيست از او سوال كنم . رفت و آمد زياد است، صداي پا مي‌ شنوم وليبيمارستانسفيد استو صداها بريده بريده . مادرش به او گفت مريض است ديوانه است بيا برويم بابا در ماشين منتظر است.... و صداي جيغ قطع شدني نيست كه نيست......

صداي جيغ قطع شدني نبود،تازه همديگر را پيدا كردهبودند. البته يك پسر هم داشتند ولي ان چه آزارممي داد اين بود كه هيچ مرخصي نمي گرفت اگر مي گرفت نزديك عمليات مي گرفت كه زود برگردد، به بهانه ي عميليات! بيچاره خانمش !همديگر را درست و حسابي نديدند ولي جيغ‌ها حكايت از دلبستگي نهفته در عمق جان داشت! و همين فرياد ها بود كه مرا شرمنده مي‌ كرد! عذاب وجدانم بيشتر مي شد! گرچه براي تسلي آمده بودم ولي خودم به هم ريخته تر شدم نتوانستم خودم را جمع كنم ديگران عهده دار اين شدند...روي دستان داغديده ها آرام آرام خودم را جمع و جور كردم....

خودم را جمع و جور كردم پسرك صدايش نمي آمد فكر كنم در بين راه باشد سوار همان ماشين كه پدرش در آن منتظر او و مادرش بود.خودم را جمع و جوركردم ولي نتوانستم تمام قد بلند شوم سنگ سفيد كف بيمارستان انقدر سخت و سرد بود كه عضلات پا و كمرم خشك شده بود و هنوز هم نمي دانم چرا اينجا آمده ام. فقط بمباران يادم مي ايد و سفيدي ... همين! هر چه به ذهنم فشار آورم تا حرفي بزند سر نخي بدهد سكوت را ترجيح داد شايد به حرف آن قاب عكس گوش ميكند .... مثل پذيرش بيمارستان كه علاوه برسكوت شاكي هم بود ... من به جاي او خجالت كشيدم ... ديگر صداي بمب نمي آمد  شهر امن و امان بود و شب هم نيمه اش را با ماه سپري مي كرد... شايد الان پسرك خواب باشد شايد هنوز دوست دارد بيايد دست مرا بگيرد شايد مادرش به جاي لالايي از مريضي من برايش گفته ... هنوز هم نمي فهمم چرا اين پسر بچه نترسيد هر طور بود به خانه خودم را رساندم تا اگر بمباران شد تنها نباشم....

------------------------------

* نام دو خيابان كه اكنون با نام صفاييه و دورشهر شناخته ميشوند !!!!!

اين هم از نوشته هاي قديمي ام بود...

قصه اول – موجي (همین داستان).
قصه دوم – مهمانی.
قصه سوم –  دل تنگی.قصه چهارم – ایست گاه بهشت.قصه پنجم - دریا.قصه ششم - حسین زنده است.