بارانی تر از باران (8)
دو سه نفر از ایران آمده بودند اقا راببینند . یکی شان آشنا بود . وقتی آمدند تو
حاج مهدی دست آقا را بوسید و گریه کرد . حبس طولانی و شکنجه موهای سر
و صورتش را سفید کرده بود . آقا نشناختش . گفتم : « ایشان آقا مهدی عراقی اند .»
دست کشید به سرش و گفت : « مهدی من ! چرا اینقدر پیر شده ؟ » مهدی سرش
را گذاشت روی پای آقا .
.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۹ ساعت 23 توسط انا الحق
|